تبليغاتX
سفری
بسیار سفر باید

  

 مسير اصلی دسترسی به منطقه ييلاقی و کوهستانی بلده  یکی ازجاده هراز و در محلی به نام هردورود که بوسيله يک پل به طرف غرب از جاده هراز جدا می شود و پس از طی يک مسافت 55 کيلومتری به  بلده می رسد. جاده در تمام طول مسير از آبادی های خوش آب و هوا عبور می کند و در ادامه پس از عبور از بلده و با مسافت 55 کيلومتر در محل پل زنگوله  جاده کرج-چالوس (بعد از تونل کندوان) وصل می شود . اين شهر از لحاظ آب وهوا، مناظر طبيعی ، چشمه ها و ... دارای شهرت ویژه ای است.اواخر شهریور ماه یکی از بهترین فصول سفر به این بخش می باشد که من و همسفرم توفیق حضور در این منطقه را در این مقطع داشتیم.ایام مذکور مقارن با ماه رمضان بوده و حضور جمعی از سالخوردگان بلده در مسجد آن و خواندن ادعیه مربوط به این ماه پس از اقامه نماز ظهر نظرمان را در اولين لحظات ورود به بلده جلب كرد.

به غير از مسجد و گورستان در نوع خود جالب توجه بلده،قلعه اي كه در ارتفاعان مشرف بر بلده از اوايل دوران اسلامي به جا مانده از اولين جاذبه هايي است كه نظر هر تازه واردي را به خود معطوف مي كند.زمان حضور ما در بلده مقارن با اواسط روز در يكي از روزهاي ماه رمضان بود كه شايد دليل اصلي سكوت و خلوتي آنجا در آن ساعت از روز بود.براي رفتن به قلعه حدود نيم ساعت پياده روي در پيش است.زماني كه به ارتفاعات قلعه مي رسي وسعت ديد ومناظر بديع منطقه تو را بر سر شوق مي اورد.هيچ اثر و نشاني از مرمت و يا حتي يك تابلو براي ارائه اطلاعات در اطراف قلعه پيدا نمي كنيد.

به داخل روستا كه سرا زير شديم بنايي متفاوت از ساير خانه هاي آنجا نظرمان را جلب مي كند.خانه اي در دست بازسازي مربوط به دوران قاجار كه از باقي مانده اش مي توان به تمايز آن با ساير بنا هاي روستا پي برد.

بلده داراي آب و هوايي به معناي واقعي كلمه ييلاقي است كه در شهريور ماه نيز در آنجا احساس يخ كردن به شما دست مي دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387| 
  

   

   مسجد، امامزاده و گورستان بلده

  

   خانه ای اعیانی در داخل روستا که با مشارکت میراث فرهنگی در دست بازسازی است.

                        

  

   باقی مانده قلعه ای باشکوه متعلق به اوایل دوران اسلامی مشرف بر روستای بلده

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387| 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387| 

از کرج که به سمت چالوس حرکت کنید بعد از سیاه بیشه وحدود ۱۰ کیلومتری مرزن آباد در انتهای یک جاده  فرعی خاکی وبینهایت زیبا روستای "پیرجه" قرار دارد.اکثر ساکنین این روستا در پی زلزله سال ۸۳ و تخریب خانه هایشان روستا را ترک کرده و در شهرکی در نزدیکی خود روستا ساکن شده اند.جوان تر ها و محصلین هم به شهررفته اند و دبستان این روستا که تا قبل از زلزله دایر بوده دیگر نه دانش آموزی در خود می بیندو نه مدیر و معلمی.بنای مدسه در اثر زلزله تا حد زیادی آسیب دیده و پس از آن بدون کوچکترین تغییری رها شده است.زمانی که  مدرسه را دیدیم فضای اطراف آن کاملاْ مه آلود بود .مانندکل روستا که به دلیل ارتفاعش غالباْ مه گرفته است.فضای حزن انگیزو وهم آلود غریبی بود.احتمالاْ تا الآن مدرسه خالی از دانش آموز رفته ایدو تایید می کنید که چقدر مدرسه بدون بچه ها افسرده و ساکت است.حالا تصور کنید در یک روستای نیمه متروک یک مدرسه کاملاْ متروک که هنوز کتاب و دفتر های بچه ها روی زمین است و تخته هم هنوز پاک نشده.انگار همین چند لحظه پیش زلزله پایه های مدرسه را لرزانده و بر دیوار ها ترک انداخته و بچه ها وحشتزده شاهد خراب شدن مدرسه شان بوده اند.زمان در دبستان  امام رضا ی پیرجه ایستاده است.ساختمان مدرسه به نسبت سایر بناهای روستا محکمتر و اصولی تر بوده و به همین دلیل زلزله هم که بسیاری از خانه های روستا را خراب کرده است باعث فو ریختن کاملش نشده.

  مدرسه های روستایی زیاد دیده ام حتی در روستاهایی دور افتاده تر و محرومتر ازپیرجه اما مدرسه ابتدایی دوکلاسی پیرجه  محزون تر و مهجور تر از تمامی مدرسه هایی بودکه دیده بودم.دیگر بعید است که طفلی بردیوار های ترک خورده اش یادگاری بنویسد ویا دستان سرمازده و چکمه های گل گرفته را به مدد بخاری هیزمی اش گرماببخشد.افسوس که نمی دانم دیکته نوشتن و انشاء خواندن در کلاسی که وقتی در آن می نشینی ابرها را  زیر پایت می بینی چه حالی دارد ...   

                   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387| 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387| 
                        

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387| 

ایستاده از راست: من،سعید،فرزاد،امیر،علیرضا   نشسته از راست:امید،حمید،علی،علیرضا

هوای نیمروز بردستان در اوایل بهار هم گرم است.اما گرمای هوا و شدت تابش آفتاب هم در برابر اشتیاق و معصومیت این بچه های  برای یک مسابقه فوتبال رنگ می بازد.استعدادشان تو را به وجد می آورد و محرومیتشان متاثر ات می کند و پاهای برهنه شان بر زمین خاکی داغ ... به امیر و سعید و علیرضا و فرزاد قول داده ام باز هم پیششان بروم و برایشان توپ و لباس ببرم.تیم ما بازی را به خاطر کم تجربگی بازیکنانمان( ردیف نشسته )در ضربات پنالتی باخت و من لذت بخش ترین بازی فوتبال و شیرین ترین باخت را با بچه های بردستان تجربه کردم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387|